بنابر آن مشیت الهی که بر همه موجودات عالم محاط است و البته که مخلوقات از سرّ آن مطلع نیستند، هرکس در زمانی و مکانی به دنیا می آید. برای بعضی ها ماموریت ویژه هست و بعضی ها هم باری به هر جهت زندگی می کنند تا این وقت محدود را پر کنند. خوش به حال انان که مصداق آیه «وَاصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي» هستند. نوشته زیر هم کمی زمان را عقب و جلو می کند. آرزو که بر جوانان عیب نیست، هست؟
از اول خلقت شروع می کنم. اگر همان اول به دنیا آمده بودم (در زمان حضرت آدم) نمی گذاشتم که قابیل دست به سنگ ببرد و برادرش را ناکار کند. یا حتی قبل ترش اگر بودم، به حضرت آدم علیه السلام می گفتم: این همه میوه هست، از خوردن میوه آن درخت ممنوع بگذر. شاید این اتفاقات اصلا برای فرزندان آدم نمی افتاد.
می گذریم تا برسیم به حضرت نوح علیه السلام. اگر زمان حضرت بودم، سعی می کردم که حتما از سوار شدگان بر کشتی نجاتش باشم. هر چه قدر هم شنایم خوب باشد، در روزی که برای هیچ کسی امان نیست، نجات فقط در کشتی نوح نبی است و لا غیر.
اگر در زمان حضرت ابراهیم خلیل الله بودم، حتما سعی می کردم که کمک کار حضرتش باشم و چند تا از آن بت های سرحالشان را خرد و خمیر می کردم. آخرش هم خودم را می زدم به یک راه چپ و می گفتم بروید از همان بت بزرگ بپرسید. اگر راستش را بگویم، دوست داشتم که ایمانم این قدر خوب بود که وقتی در منجنیق بودم، باز یاد خدا در دلم بود.
زمان حضرت موسی بودن هم حال و هوای خودش را دارد. اگر بودم، دوست داشتم آنی باشم که به موسی علیه السلام خبر می دهد که دنبالش هستند و قصد کشتنش را دارند. از جمله کسانی که به خوبی از او یاد می کنند همین جناب نجات دهنده موسی علیه السلام است که به «رَجُلٌ يَسْعَىٰ» مشهور است. عاشق همه مردانی هستم که در قرآن به «رَجُلٌ يَسْعَىٰ» ملقب شده اند.
زمان حضرت عیسی علیه السلام اگر بودم، دوست داشتم یکی از آن دوازده نفر باشم. آن هنگامی که پیامبر برکت و رحمت دريافت كه به او ايمان نمىآورند، گفت: چه كسانى در راه خدا ياران منند؟ حواريان گفتند: ما ياران خداييم. من دوست داشتم که یکی از آن «أَنصَارُ اللَّـهِ» باشم.
از هنگامه پیامبر خاتم الانبیا تا کنون تاریخ مفصل تر است و حکما آرزوهای من هم گسترده تر است. دوست داشتم من هم جزو کسانی باشم که مخفیانه ایمان آوردند. مثل جناب یاسر و حضرت سمیه شکنجه ها را در راه خدا تحمل می کردم و بلال وار سنگ گران تفتیده را بر سینه خود تحمل می کردم تا رسول خدا از من راضی باشد. اگر به من بود، دوست داشتم به جای حمزه سیدالشهدا باشم که وقتی ایمان آورد، پشت رسول خدا گرم شد و درراه محبوبش، جگرش هم پاره پاره شد. دوست داشتم از کسانی باشم که در بحبوحه احد، نگذاشتند که خاطر رسول الله غمین بماند و تا سرحد جان از او دفاع کردند. اصلا اگر جای کسی هم نبودم، همین که چهره نمکین پیامبر را می دیدم، برای همه عمرم بس بود. چه نعمتی است بودن با پیامبری که خداوند از او به "خلق عظیم" یاد می کند.
از حالا به بعد دیگر همه اش روضه است. بالاتر از امت رسول خدا، گلستان آل محمد چه دردها که نکشید از ظلم عالمان متهتک و جاهلان متنسک. هنوز هم که هنوز است جوی های خون جاریست از ظلم هایی که به ناحق از کج فهمی ها و هواپرستی ها بر اهلبیت رسول الله و امتش روا شد.
دوست داشتم که با مولای متقیان بودم. همین که کنار علی باشی، دیگر از خدا چه می خواهی. چه نامردمانی بودند آنها که علی را نشناختند. اگر خدا قسمتم کرده بود، همیشه مثل قنبر دنبال سخن علی می رفتم. اصلا همین که مولایی چون علی به تو امر کند و خطابش تو باشی، سعادتی بی نظیر است. از کسانی باشی که مولای متقیان در فراقشان گریه می کند و می فرماید:
كجایند آنانكه به اسلام دعوت شدند و آن را پذیرفتند.و اهل قرائت قرآن بودند و آن را محكم و استوار ساختند.به جهاد تشویق شدند و نسبت به آن اشتیاق پیدا كردند مانند اشتیاق شتران به فرزندانشان (زمانی كه آنها را از هم جدا می كنند) شمشیرها را از غلافها كشیدند وبه اطراف و اكناف زمین برای جهاد دسته دسته و صف به صف حركت كردند.برخی از آنان به شهادت رسیدند و برخی باقی مانده اند.
آنها كسانی بودند كه زنده ماندن دوستان در جنگ برای آنها مایه بشارت نبود و از رفتن شهداء نیز نیاز به تسلیت نداشتند (چر ا كه شهادت را رستگاری می دانستند).چشمان آنها از كثرت گریه از خوف خدا سفید شده بود و وشكم آنها از روزه داری لاغر و لبان آنها از فراوانی دعا و نیایش خشك می شد. از كثرت بیداری شب چهره های زرد رنگ داشتند وغبار خشوع و تواضع در سر و روی آنهاقابل مشاهده بود.آنها برادران من بودند كه رفتند و سزاوار است كه به دیدار آنها اشتیاق داشته باشیم و از فراق و دوری آنها دستهایمان را بگزیم .
برای همه امام ها همین طور است. همین که کنارشان باشی کافیست. دوست داشتم که زمان مولای کریمان زنده بودم و دندان های آنها که به امام مجتبی «مضل المومنین» می گفتند، در دهانشان خرد کنم. جلوی همه آنها که تیر به سمت جنازه غریب مدینه زدند، می ایستادم و نمی گذاشتم که حرامیان جسارت به جنازه میوه دل رسول خدا کنند.
آی روزگار غدار. لا یوم کیومک یا ابا عبدالله.
بماند تا بعد... هلاک می شود آدم از نوشتن غم نامه شاه تشنه لبان.