جشن فارغ التحصیلی
هفته قبل مصادف با بیستم خرداد ماه سال 1393، دوازدهم شعبان المبارک 1435 و مطابق با نهم ژوئن سال 2014 میلادی از دانشگاهی واقع در شلمرود فارغ التحصیل شدم. روزی که از همه بیشتر نبود پدرم را احساس کردم؛ که با همه وجود هرچه دارم از زحمت و تلاش او می دانم. دست همه کسانی که برایم زحمت کشیدند ؛ مخصوصا مادر عزیزم را می بوسم. از خداوند بزرگ می خواهم که برای همه آنهایی که تا رسیدن به این مرحله کمکم نموده اند، عاقبت به خیری و درجات بالا در اعلی علیین روزی کند.

از چند روز قبلش به تکاپو افتاده بودم که برای این مراسم چه باید بکنم. حالا می گویم منظورم کدام قسمت است.رئیس کل دانشکده مان در شلمرود، یک خانم است. حدس زده بودم که روز مراسم از بالای سن باید رد شوم و با این خانم دست بدهم. البته فقط حدس بود و نمی دانستم که واقعا قرار است اتفاق بیافتد. نظر مراجع را هم خوانده بودم و بنابر نظر ایشان در صورت ضرورت اشکالی ندارد. اما کلا دلم به این امر راضی نمی شد. حالا اصلا هم معلوم نبود که این مرحله هم باشد ولی خوب دیگر، آدم باید پیش بینی کند تا بتواند راه حلی هم پیدا کند.
روز جشن شد و تا ظهر هم سر کار بودم. آمدم خانه و لباسهایم را اتو کردم ، کت و شلوارم را پوشیدم و دوربین عکاسی ام را برداشتم. نگاه کردم که به اندازه کافی شارژ داشته باشد تا مثل بعضی دفعات وسط مراسم خاموش نشود. رفتیم به سمت دانشگاه و دیدیم سیل ایرانیانی که هزار گونه خودشان را رنگ زده بودند و اصلا آدم خجالت می کشید که بین این گرامیان قرار بگیرد، چه برسد به اینکه بخواهد شادی اش را تقسیم کند. به هر حال رفتیم و لباسهای فارغ التحصیلی را تحویل گرفتیم. آقای خوش اخلاقی، لباس را با قد ما تنظیم کرد و بعد رفتیم داخل صف که منظم برویم به سمت سالن.
از آنجا که خدا می خواست نفر جلویی من هم یک ایرانی بود که او هم این دغدغه را داشت. منتها او به هیچ وجه از قبل برایش فکر نکرده بود. موقعی که با صف آمدیم سالن و روی صندلی ها نشستیم، به ناگاه او هم رئیس دانشگاه را دید. گفت: فلانی باید به نظر تو با این خانم دست بدهیم. من گفتم: خانه ات آباد من چند روز دارم فکر می کنم چکار کنم. گفت: من اصلا فکر نمی کردم که باید اینجا دست بدهیم. گفتم: من سوال کرده ام؛ اگر به اندازه ضرورت باشد، اشکالی ندارد ولی خدایی دلم راضی نمی شود. شمای خواننده تصور کنید که بالاترین مقام دانشگاه دستش را دراز کرده برای دست دادن و شما هم جلوی ان همه جمعیت بخواهی ضایعش کنی، خیلی بدجور می شود.
مشکل این است که اینجا فکر می کنند که دست ندادن نوعی تخفیف طرف مقابل است، چون فرقی بین زن و مرد نمی گذارند. تا بخواهی هم حالیشان کنی که باور کنید من منظورم این نیست که شما را سبک یا ضایع کنم کلی طول می کشد. به هر حال، دست دادن معادل انجام کار حرام (به نظر بعضی علما) و دست ندادن هم فاقد اشکال نیست (بعضی از علما می گویند که اگر ضرورت باشد و باعث دردسر شود، اشکالی ندارد). اتفاقا مرجعی که این بنده خدا داشت به شدت حرام می داند و اصلا راهی نداشت. گفتم خوب چه کنیم. در همین حین بودیم که گفتند بچه های دکترا به سمت سن حرکت کنند.
باور کنید حاضر بودم آسمان به زمین بیاید و من این کار را نکنم. به سمت جایگاه که می رفتم قلبم مثل گنجشک می زد. گفتم خدایا چه کنم. هر چند برای من که مشکل شرعی نداشت، اما اکراه شدید داشتم. از پله ها که بالا رفتیم، رفیقم گفت: دست نمی دهم. من هم گفتم، هرکاری تو بکنی من هم انجام می دهم. یک لحظه به فکرش رسید به آقای سازمان دهنده مراسم بگوید که به خانم رئیس دانشگاه تذکر دهد که ما دست نمی دهیم. دستش را دراز نکند.
باورم نمی شد، سریع مطلب را گرفت. گفتیم که محدودیت مذهبی داریم. با سرعت زیاد به سمت خانم رئیس رفت و در گوشش مطلب را گفت. خانم رئیس نگاهش به سمت ما برگشت و من و رفیقم سریع دستمان را بالا بردیم که بله، ما هستیم. خانم رئیس هم سرش را تکان داد که باشد. تا آن آقای سازمان دهنده برگشت، به رفیقم گفتم، نگاه کن سید؛ که یک خانم هم پشت سر خانم رئیس هست، بدبخت شدیم.
تا این را گفتم، رفیقم گفت آره روح الله. من هم وسط حرفش دوباره رفتم سمت آن آقا و گفتم یک خانم دیگر هم هست. خدا خدا می کردم قبول کند. ناباورانه قبول کرد، این یکی هم جور شد. شما تصور کن که فقط یک نفر دیگر مانده بود تا نوبت ما شود. یعنی انگار همه آسمان و زمین را به من بخشیدند. حاضر بودم همه آن مراسم را از دست بدهم ولی این کار را نکنم. الحمدلله خدا کمک کرد.
سالن پر از جمعیت بود. فارغ التحصیلی یکی از مهمترین دستاورد های زندگی هر شخصی است. همه بچه های فارغ التحصیل خانواده هایشان یا دوستانشان بودند. شاید کمتر کسی باشد که کلا همراهی نداشته باشد. تک و تنها مثل من خیلی کم بودند یا شاید هم اصلا نبود. خیالی نبود، من بیشتر در فکر همین دست دادن بودم و خیلی شلوغی جمعیت برایم مهم نبود. مدرک را که دادند دستم، سلانه سلانه و دست به سینه پشت سر رفیقم از جلوی هر دو خانم رد شدیم. با همان حالت دست به سینه، احترام گذاشتم و جواب تبریکش را دادم. از آنها که رد شدم، انگار در آسمان راه می رفتم. رفیقم را هم خیلی دعا کردم. اصلا حسش باید تجربه شود. آرام و مطمئن به سمت صندلی خودم برگشتم در حالیکه که همه درونم در آرامش محض بود. الحمدلله، که در این مراسم خدا کمک کرد گه آنچه دوست ندارم، انجام ندهم.
در تمام مدت مراسم در حال دعا و ذکر برای همه آنهایی که برایم زحمت کشیده بودند (مخصوصا پدرم)، بودم. بعد از مراسم هم با رفقا رفتیم چند تا عکس گرفتیم. شاید کسی از بچه ها فیلم گرفته باشد از این مراسم. دوست دارم آن یک قسمتش در آرشیو خدا بماند. از همه مراسم آن قسمت را خیلی دوست دارم. وسط نوشتن این مطلب (همین الان) به فایل هایی که یکی از دوستان فرستاده نگاه کردم. رفیق مان ضبط کرده این قسمت را. لذت بردم. الهی شکر.