بهار

بوی گل می رسد از باغچه همسایه
و گل زنبق و یاس
دست در دست همند
مهربانی همه جا منتشر است
آسمان گریه کنان
می فروشد به زمین
دسته داوودی
من به چشم خود دیدم
بلبل شیدا هم
سهم خود را میداد
از زکات خوبی.
و ترک خورد لب غنچه باغ
در پی خنده سخت
و زمین نیز به یمن این روز
منتتشر کرد گل و ریحان را
و پرستوی مهاجر امروز
لانه نو می ساخت
و تنفس می کرد
نفس رحمانی.
باد هم مامور پریشانی عطر.
می برد با خود آب
به دل و ریشه خاک
رحمت رویش را
همه اجزای وجود
غرق در شور تحول بودند
و چرا ما نشویم
متنبه ز دگرگونی فصل
و چرا سر ندهیم
خنده از شوق بهار.
من وتو نیز بیا
همره باغ شویم
اقتدا بر نفس غنچه کنیم
و به همراه پرستو بتکانیم
همه گرد بدی.
رویش خنده شود
جنس مجانی ما
دست در دست فلک
حول یک نور بچرخیم همه
ودل از هر چه بدی،کینه و غم هست،
بشوییم همه.
یا زهرا(س)
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۸۸ ساعت توسط سیمرغ
|