شبهای قدر

اینجا در یکی از شمالی ترین شهرهای دنیا، در جایی که شاید کسی باورش هم نشود حدود 300 نفر برای شبهای احیای ماه رمضان می آیند. برنامه ریزی گروه بامن است و از یک ماه پیش برنامه ریزی کرده ام تا همه کارها سر وقت انجام شود.
مکان برنامه را سالهای قبل یک کامیونیتی می گرفتیم که دیگر با زیاد شدن تعداد باید به فکر مکان دیگری می بودیم. با آقای س. که مسوول گرفتن جاست، پارسال صحبت کردم و قرار شد جای بزرگتری بگیریم. بعد از مدتی جستجو یک کلیسا پیدا کرد که اتاق خیلی بزرگ دارد برای مراسم. امسال هم قرار است در همان کلیسا بگیریم. یکی از دوستان می گفت: "روح الله، کلیسا را هم فتح کردید".
امشب زنگ زدم تا برای مداحی دعای جوشن کبیر با یکی از دوستان هماهنگ کنم. می خواهم برای هر برنامه شخصی تعیین کنم تا دیگر سر مداحی دعوا نباشد. زنگ که زدم، طرف خیلی خوشحال شد، سالی یکبار به او زنگ می زنم که برای همان مداحی دعای جوشن کبیر است!
سخنران دو شب هم تعیین شده است، مانده است یک شب دیگر که آن را هم باید مسوول برنامه سخنرانی پیدا کند. چند نفری را پیدا کرده بود که قبول نکرده بودند سخنرانی کنند، احتمالا تا یکی دو شب آینده آن هم معلوم می شود، سخنرانی یکی از قسمتهای مهم برنامه است. پارسال در برنامه سخنرانی، در یکی از برنامه های شب عاشورا، طرف حسابی زده بود به جاده خاکی و به جای سخنرانی مانیفیست سیاسی یکی از احزاب را به خورد خلق الله داد. من هم آنقدر کلافه بودم از دستش که شام هم نخوردم. امسال دقت بیشتری کردم تا طرفهای سخنرانی آدمهایی باشند که میکروفن به دستشان افتاد، جوگیر نشوند.
برای غذا هم با یکی از رستورانهای ایرانی هماهنگ کرده ام. یک شب را یکی از خانمها تقبل کرده که شام بپزد و دو شب دیگر را از رستوران ایرانی غذا می آوریم. قرار شد اگر پول به اندازه کافی جمع شد، شب آخر را جوجه کباب بدهیم به جای چلو کباب. از غذا خیالم راحت است، چون دست خانمهاست.
فقط مداح برای مراسم قرآن به سر نداریم. چون این برنامه تقریبا برنامه ایست که همه قلبا با آن ارتباط برقرار می کنند و مداح هم باید تبحر خاصی داشته باشد، که مراسم را با زیبایی اجرا کند و ملت هم لذت ببرند. چون اولا در هنگام تکرار اسماء حسابی، مجلس به هم می ریزد و هر کس برای خودش 10 یا 15 بار اسم ائمه را می گوید که باید 10 بار بگوید، ثانیا روضه خواندن خودش هنری است که از دست هر خوش صدایی نمی آید.
همه کارها روی کاغذ انجام شده است، اما باید فردا گروه آشپزخانه و تدارکات را تشکیل دهم و بگویم یک ساعت زودتر بیایند تا همه چیز را قبل از آمدن روزه داران مرتب کنند. مراسم قرار است با قرائت یک جزء قرآن شروع شود ، بعد نماز بخوانند، برنامه بعد افطاریست و پس از آن کمی مداحی و در آخر مراسم قرآن به سر. در آخر هم دوستان باید بمانند و آنجا را مرتب کنند. آنقدر سال قبل خوب تمیز کرده بودند که مستخدم کلیسا می گفت، "شما هر وقت دوست دارید بیایید اینجا". من هم حسابی مستخدم را در حد پدر مقدس تحویل می گرفتم و می گفتم بیاید و بازدید کند از کار بچه ها و هر عیبی می بیند بگوید تا رفع کنیم. بچه ها می گفتند: اینقدر لوسش نکن، اما من معتقدم مستخدمها از خود روسا هم مهمترند و بلدند کار شما را جوری راه بیندازند که رئیس عمرا بتواند یک دهم آن را برای شما انجام دهد. در آخر هم یکی دو سه غذا برایش می گذارم تا برای دفعات بعد هم از سر رفاقت با ما کنار بیاید، که می آید.
همه چیز برای برترین شب سال آماده است، خدا را شکر می کنم که به من فرصت داد یکسال دیگر بتوانم اینجا با همه غربت نشینان، این مراسم را انجام دهم. خدا خیر بدهد به آنها که سالهای قبل راهش انداختند، حالا به محبت صاحب این شب آنقدر شرکت کنندگان زیاد شده اند که باید از یک ماه قبل هماهنگی نمود برای مراسم.
حدود 4000 دلار هم نذری جمع کرده ام که فکر کنم برای خرجها کافی باشد، اگر هم نبود، بعضیها گفته اند باز هم بگو که بیشتر کمک کنیم. باورش سخت است، اما کسانی در میان کمک کنندگان بود که حتی یک روزه هم نگرفته اند و من هم قصدا به همه آنها زنگ می زنم و دعوتشان می کنم بیایند. یکی از آنها می گفت من که روزه نگرفته ام، به شوخی به او گفتم، روزه که نمی گیری، مسلمان که هستی، افطار هم نکنی می گویند کافری! و خندید. خوشحال بودم که در ته دلش شاد شده است.
امروز یک ایمیل به دستم رسید که یک خاطره بود از آقای قرائتی . مضمونش این بود که دوستان، به داشته هایتان و خوبی تان ننازید، دستمان از آنچه می اندیشیم، خالی تر است. منقلب شدم حسابی، به پهنای صورت اشک می ریختم و با خود می گفتم : شاید این آخرین رمضان من باشد، خدایا دستم از همیشه خالی تر است، عمرم را بر باد رفته می بینم و مرگم را نزدیک، خدایا به حق خودت و خوبان درگاهت، دست مرا هم بگیر و برای یک عمر بیمه ام کن. مبادا روزی برسد که دیر شده باشد برای بازگشت و یا اصلا نباشد وقتی برای جبران.
