
صبح که از خواب بلند شدم دیدم یه (Delivery Notice) زیر در گذاشتن، یعنی اینکه ما آمدیم نامه شما را تحویل بدیم شما تشریف نداشتین. اعصابم خرد شد چون زنگ خونه خرابه و آقا/خانم پستچی به خودشون زحمت یه در زدن ساده هم نداده. حالا باید بلند شم برم مرکز پاسپورت و اینا را تحویل بگیرم.
اما خوب یه خوبی داره و اونم اینه که ویزای برگشت به ایرانه و اینجانب می رم ایران، یه انشاءالله هم بگم که مشکلی نباشه.
ساعت ۳ باید می رفتم با استادم جلسه برا اینکه پروژه را توضیح بده. قبلش هم با امیر حسین دوست و داداش دوران دبیرستان چتیدیم. عروسی خواهرشه و من هم گفتم ایشالا عروسی خوبان باشه.
بعد از جلسه با استاد كه معلوم شد که موضوع تزم چی هست و هم گروهی هام هم معلوم شدن که اتفاقا یکیش زن استاده
، یعنی هم گروهیم زن استاد پروژه هست(چه شود
).
بعد از جلسه هم رفتم برا گرفتن نامه و پاسپورتم. اما مسوول پستی گفت که کارت شناسایی دانشگاهتون که آدرستون روش نیست را قبول ندارم و باید یه کارت دیگه بیاری که هم اسمت و هم آدرس خونت روش باشه. بهش گفتم من دیگه کارتی ندارم. تازه می تونی نامه را باز کنی و از رو پاسپورتم چک کنی. گفت نه و منم موندم چی کار کنم(با عرض معذرت ، اینجا بعضی هاشون آی کیو در حد نخود، سیستم هم یا صفر یا یک).
با عصبانیت اومدم بیرون، آخه بابا کارت دیگه ای نداشتم، اما در همون لحظه فکری به سرم زد
. رفتم بانکی که توش حساب داشتم و ماجرا را با یکی از خانمهای محترم در میون گذاشتم
و بهش گفتم اگر می تونی یه پرینت بهم بده که اسم و آدرسم توش باشه و اونم رو یه کاغذ الکی که نه آرم داشت اسم بنده و آدرس را زد.
برگشتم و به همون خانم محترم
، گفتم حالا چی. خانمه هم من و من کرد و یه خانم دیگه را صدا زد. اون گفت باید پاسپورتت را چک کنم، من گفتم بابا دمت گرم(البته اینا نگفتما) و سریع پاکت را باز کردم و پاسپورت را نشان خانم دادم. گفت حالا شد.
اومدم بیرون و رفتم از اون خانم بانکدارهم به خاطر کمکش تشکر کردم.
عصری موقع خوردن ناهار(دانشجوییه دیگه)، دوستم امیر زنگ زد. امیر هم دو سه ماهی میشه اومده و برای فوق مهندسی کامپیوتر . قبلش هم دانشگاه آمریکایی شارجه امارات بوده. بچه خیلی خوبیه.
پیشنهاد دادم بریم عصری دوچرخه سواری و قبول کرد. بردمش بیرون یه پارکی که نرفته بود قبلا و اونم حسابی اونجا عکس گرفت. راستی امیر به نجوم و عکاسی هم علاقه داره و یه تلسکوپ خوب و یه دوربین حرفه ای درست و حسابی هم داره.
چه عکسهایی گرفتیم و چه مرغابیها و غازهای زیبایی اونجا بودن. یه دونش هم بود که خیلی شیطون بود و تا دم ما می اومد ترسو اینا هم حالیش نبود.بنده خدا گشنه بود و ما هم پسته درجه یکی که ننمون فرستاده بود واسمون خورد کردیم دادیم بهش. آخرشم دیگه ولمون نمی کرد. عکسهاشو بعدا می ذارم.(پسته ایرانیه دیگه)
بعد اونم اومدیم رفتیم خونه امیر و یه چایی زدیمو و بعدشم شروع کردیم به حرف زدن و اینا و یه ذره بحث و تبادل اطلاعات. البته یه چیز خوب هم یاد گرفتم که ویندوز ویستا داشت و اون قابلیت گرفتن فرمان از طریق صوت بود. کلی هم مسخره بازی در اوردیم که ویستا هم قاط زد. ولی کلا خوشم اومد مخصوصا اون قسمتش که تو ورد می شد تایپ کرد فقط از طریق تلفظ کلمات.
بعدش هم اومدم خونه و می خوام شام بخورم. فردا ساعت ۱۰ صبح با هم گروهی هام(با خانم استادم
) جلسه دارم.
واسه امروز بسه ... روز خوبی بود مخصوصا اینکه پاسپورت آمد و مزین به ویزا...سلام ننه اومدم...