روز نیمرو !



امروز زود از خواب بیدار شدم و بعد نماز صبح دیگه نخوابیدم. اشتباه نشه ها اینجا طلوع آفتاب ۸ صبحه. امیر هم اتاقیم منو زود بیدار کرد. باید می رفتم دانشگاه.

روز قبلش تکنسینی که با همکاریش دستگاه آزمایشیم را می سازم گفت: صبح زود بیا . می دونستم اون زود نمی یاد ولی با این حال یه صبحونه الکی خوردم و با اتوبوس خودمو رسوندم دانشگاه.

نیومده بود. یک کم کفری شده بودم. می تونستم یه ساعت بیشتر بخوابم و بازدهی کارم هم بیشتر بود. با این حال وقتی اومد بهش چیزی نگفتم. آدم خوبیه.

امروز رو کالیبراسیون یه دستگاه کروماتوگراف گاز کار کردم و نحوه کار کردن باهاش را خوب یاد گرفتم. دستگاهی که برای آنالیز گازهای خروجی از رآکتور شیمیایی مورده استفاره قرار میگیره.

ساعت ۵/۱۰ گفت من برم ماشینمو بدم کارگاه. گفتم برو. من هم بلدم چی کار کنم. شما که رفتی تو پیچ! ما هم دور میزنیم(از جملات قصار). منم رفتم خونه ،یه ناهار مشتی(تخم مرغ) زدم و یه چرت بعد از ناهار و ساعت ۵/۱ برگشتم دانشگاه.

ادامه کار کالیبراسیون دستگاه کروماتوگراف را با نمونه های ترکیب معلوم ، انجام دادم تا ساعت حدودای ۵/۵. بعدش رفتم یه کلاس شبیه سازی.

این واحد را قبلا با یکی از استادا داشتم اما این استاد جدیده را خوشم میاد ازش. همین جوری میرم سر کلاسش. ۲ تا ۳ ساعت طول میکشه کلاس. تا ۱۰ شب سر کلاس چه حالی میده.

حالا هم تازه اومدم خونه. خسته و کوفته. سر کلاس هم که گشنگی امانم را بریده بود. اومدم خونه هم حس و حال پختن غذا نبود. تخم مرغ زدم با ترشی بندری.

یواش یواش هوا داره سرد میشه و من هم قرار بود یه کاپشن بخرم که ایشالا آخر این هفته ردیفش می کنم.

Bottle Depot

یه ۲۰-۲۵ روزی می شه که ننوشتم. آخه خبری هم نبود. این روزها که دارم در حد توان(اینو خالی بستم)(در حد حس و حال) برا اون کنفرانسم اسلاید اماده می کنم. حدود ۹ روز دیگه باقی مونده. به امید خدا سعی می کنم تو این یکی دو روزه تموم کنم که بتونم وقت برا کارای ایران هم بذارم.

تو این جند روزه هم یه کنفرانس بین المللی هست تو رشته ما که از همه جای دنیا میان و مقاله ارایه می کنن. من تو این کنفرانس مقاله نداشتم، جون تازه اومدم. اما به عنوان دانشجوی داوطلب تو این کنفرانس ثبت نام کردم تا بتونم از بعضی از مقالات استفاده کنم. مخصوصا اونایی که مربوط به کار من میشه(خوب البته جون داوطلب بودم هزینه ثبت نام نمی گیرن).

یکی دو روز مسوول یکی از اتاقهای کنفرانس می شم. امروز هم رفته بودم. نکته جالب این بود که تعداد ایرانیا خیلی زیاد بود.

یه چیزهایی تو این سرزمین خوبه که تو ایران خودمون سخت میشه فهمید...اونم اینه که ته توی خیلیها را میشه عیان دید...ریا و این چیزا کمتره...چون کسی نیازی نداره...

فردا هم باید برم کنفرانس...سعی می کنم با مهدی اینا هماهنگ کنم که دوربینشون را بیارن عکس بگیریم ...امروز که داشتم با یکی از بچه ها برمی گشتم تو مترو بهش گفتم ، خیلی خستم...گفت واسه چی؟ گفتم دلم اینجا نیست...گفت داری میری که...خوش به حالت...

گفتم بهش آره و شروع کردم به زمزمه کردن این شعر...گفتم تصور کن رفتی بیرون شهر، یه باغ مشتی اطراف شهر، از این قالی اینا هم کنار یه آب گذاشتن که بشینی، صدای نواری هم که پخش می شه اینه...

شد خزان گلشن آشنایی     بازهم اتش به دل زد جدایی


قبل از رفتن به کنفرانس حسن (هم اتاقی) گفت بریم این بطری هایی که قابل بازیافتن را تحویل بدیم به اونجا که باید بدیم...ما هم گفتیم بریم...یه سالی بود که انبار بطری درست کرده بودم...نوشابه و آبمیوه و اینا...

رسیدیم اونجا باحال بود...کل ادمایی که کار می کردن یه جورایی معلول بودن...رو دیوار هم نوشته بود که از اینکه با ماها معامله می کنین ممنونیم...پول بطریها را گرفتم و بعدش هم به سمت کنفرانس رفتم...

الان که رسیدم خونه یه مختصر نهاری خوردم و خوابیدم...حالا هم با انرژی شروع می کنم به ادامه کارم...دعا کنین موفق بشم به برنامه هام برسم...

Wall Mart

 

دیروز را مطلب ننوشتم، حوصله کاری نداشتم اما امروز دیگه شروع کردم و با اجازه مقدمه پروژه را به رشته تحریر در اوردم و این یعنی خیلی زودتر از اونی که انتظارش را داشتم . باید برای ۲۷ ماه دیگه یه گزارش و شرح کار از کلیه مطالبی که انجام دادم تهیه کنم. استادم هم با خوشحالی یه ایمیلی فرستاده بود که آره داداش ۲۷ ماه دیگه را برا شما و سخنرانیتون رزرو کردیم.

ما هم نوشتیم استاد جان! عالیه و سعی می کنم سورپرازیت کنیم و خوشحالم که حالا پروژه را شروع کردم.

بعد از نوشتن مقدمه ، خونه را مرتب کردم و بعد از اون رفتم برا دعا در جلسه ایرانیها. دعای کمیل را خوندیم و بعد از بجه هایی که اومده بودن با هندوانه و کیک و چای پذیرایی شد. ساعت هشت و نیم گفتم من می خوام برا خرید برنج برم که هاشم گفت امروز (Wall Mart) برنج اورده ، خوب و ارزون...

گفتیم بریم اونجا، اما با توجه به همون بحران برنج از ما زرنگتر زیاد بوده و ما هم در فروشگاه با جای خالی برنجها مواجه شدیم.

اما راجع به Wall Mart . یه فروشگاه زنجیره ای دیگه هست و البته جنسهای بنجل و به درد نخور فراوان داره. یه مغازه مثل حاجی ارزونی خودمون. هم خونه ایهام (آدام و حسن) به فروشگاه می گن Cheap Mart.

به هر حال از اونجا برگشتم، دست خالی دوباره. مجبوریم دوباره اعیانی با نان سر کنیم.

فردا ساعت نه و نیم با هم گروهیهام قرار دارم تا راجع به قسمت آزمایشگاهی پروژه صحبت کنیم. البته روزهای جمعه روز ورزش من هم هست.

تصمیم گرفتم روزهای جمعه دو ، سه ساعتی ورزش کنم. واسه همین روزهای جمعه قرار گذاشتم برم فوتبال داخل سالن. همه ایرانیها را هم به این عادت خوب دعوت کردم و حالا همه هفته ها، روزهای جمعه همه ایرانیها میان فوتبال سالنی. بعضی روزها هم از استادای ایرانی اینجا هم میاد بازی و کلی صفا می کنیم.

خوب برم شام بخورم و بخوابم...فردا باید صبح زود از خواب ناز جدا بشم...

دردسر امروز

صبح که از خواب بلند شدم دیدم یه (Delivery Notice) زیر در گذاشتن، یعنی اینکه ما آمدیم نامه شما را تحویل بدیم شما تشریف نداشتین. اعصابم خرد شد چون زنگ خونه خرابه و آقا/خانم پستچی به خودشون زحمت یه در زدن ساده هم نداده. حالا باید بلند شم برم مرکز پاسپورت و اینا را تحویل بگیرم.

اما خوب یه خوبی داره و اونم اینه که ویزای برگشت به ایرانه و اینجانب می رم ایران، یه انشاءالله هم بگم که مشکلی نباشه.

ساعت ۳ باید می رفتم با استادم جلسه برا اینکه پروژه را توضیح بده. قبلش هم با امیر حسین دوست و داداش دوران دبیرستان چتیدیم. عروسی خواهرشه و من هم گفتم ایشالا عروسی خوبان باشه.

بعد از جلسه با استاد كه معلوم شد که موضوع تزم چی هست و هم گروهی هام هم معلوم شدن که اتفاقا یکیش زن استاده، یعنی هم گروهیم زن استاد پروژه هست(چه شود).

بعد از جلسه هم رفتم برا گرفتن نامه و پاسپورتم. اما مسوول پستی گفت که کارت شناسایی دانشگاهتون که آدرستون روش نیست را قبول ندارم و باید یه کارت دیگه بیاری که هم اسمت و هم آدرس خونت روش باشه. بهش گفتم من دیگه کارتی ندارم. تازه می تونی نامه را باز کنی و از رو پاسپورتم چک کنی. گفت نه و منم موندم چی کار کنم(با عرض معذرت ، اینجا بعضی هاشون آی کیو در حد نخود، سیستم هم یا صفر یا یک).

با عصبانیت اومدم بیرون، آخه بابا کارت دیگه ای نداشتم، اما در همون لحظه فکری به سرم زد. رفتم بانکی که توش حساب داشتم و ماجرا را با یکی از خانمهای محترم در میون گذاشتم و بهش گفتم اگر می تونی یه پرینت بهم بده که اسم و آدرسم توش باشه و اونم رو یه کاغذ الکی که نه آرم داشت اسم بنده و آدرس را زد.

برگشتم و به همون خانم محترم، گفتم حالا چی. خانمه هم من و من کرد و یه خانم دیگه را صدا زد. اون گفت باید پاسپورتت را چک کنم، من گفتم بابا دمت گرم(البته اینا نگفتما) و سریع پاکت را باز کردم و پاسپورت را نشان خانم دادم. گفت حالا شد.

اومدم بیرون و رفتم از اون خانم بانکدارهم به خاطر کمکش تشکر کردم.

عصری موقع خوردن ناهار(دانشجوییه دیگه)، دوستم امیر زنگ زد. امیر هم دو سه ماهی میشه اومده و برای فوق مهندسی کامپیوتر . قبلش هم دانشگاه آمریکایی شارجه امارات بوده. بچه خیلی خوبیه.

پیشنهاد دادم بریم عصری دوچرخه سواری و قبول کرد. بردمش بیرون یه پارکی که نرفته بود قبلا و اونم حسابی اونجا عکس گرفت. راستی امیر به نجوم و عکاسی هم علاقه داره و یه تلسکوپ خوب و یه دوربین حرفه ای درست و حسابی هم داره.

چه عکسهایی گرفتیم و چه مرغابیها و غازهای زیبایی اونجا بودن. یه دونش هم بود که خیلی شیطون بود و تا دم ما می اومد ترسو اینا هم حالیش نبود.بنده خدا گشنه بود و ما هم پسته درجه یکی که ننمون فرستاده بود واسمون خورد کردیم دادیم بهش. آخرشم دیگه ولمون نمی کرد. عکسهاشو بعدا می ذارم.(پسته ایرانیه دیگه)

بعد اونم اومدیم رفتیم خونه امیر و یه چایی زدیمو و بعدشم شروع کردیم به حرف زدن و اینا و یه ذره بحث و تبادل اطلاعات. البته یه چیز خوب هم یاد گرفتم که ویندوز ویستا داشت و اون قابلیت گرفتن فرمان از طریق صوت بود. کلی هم مسخره بازی در اوردیم که ویستا هم قاط زد. ولی کلا خوشم اومد مخصوصا اون قسمتش که تو ورد می شد تایپ کرد فقط از طریق تلفظ کلمات.

بعدش هم اومدم خونه و می خوام شام بخورم. فردا ساعت ۱۰ صبح با هم گروهی هام(با خانم استادم) جلسه دارم.

واسه امروز بسه ... روز خوبی بود مخصوصا اینکه پاسپورت آمد و مزین به ویزا...سلام ننه اومدم...

سوپر استور

 


امروز رفتم پیش استادم. خوب پروژه اینجانب هم تقریبا حدودش معلوم شد. قرار شده فردا ساعت ۳ برم ببینم که برا انجام کارا چه باید بکنم. وسایل ایمنی هم تحویل بگیرم که بتونم تو آزمایشگاه کار کنم.

گواهی ایمنی را هم از استاد گرفتم. با کلاس بود.به دوستم گفتم یه قاب درست و حسابی واسش بگیرم می شه کلی تو ایران پز الکی داد.(کی به کیه ، مدرک ایمنی از جهان دارم).

عصر با آدام و حسن رفتیم برا خرید برنج. ولی خوب انگار بحران برنج جهانی شده و واسه همین تو سوپر استور(Super store) نتونستیم برنجی که می خواستیم پیدا کنیم. انگار شب اومده بودن و همه را برده بودن.

به هر حال مایحتاج ضروری مثل سیب زمینی را خریدم. اما داشتم می اومدم چشمم خورد به بسته های 12 تایی نوشابه و امان از نفس اماره.

البته خیلی وقته نوشابه را کنار گذاشتم و الان هم که خریدم آب پرتغالهای گازدار خریدم. اما خوب دیگه یه جورایی اینم نوشابه هست.

ماههای قبل بسته های 24 تایی کوکا کولا خوراک هر روزه بود. اما نصیحت دوستان مبنی بر ترک اعتیاد در دل این دانشجو نما موثر افتاد و الان یک ماه و اندی است که دل بیچاره در کف کوکا کولا مانده.

امروز یه بیت شعر قشنگ هم دیدم که می نویسم اینجا برا همه خوبا:

راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی

دانه و لانه و بال و پر و پرواز دلی

زندگی کردم با این شعر. و اینه راز شعر که به مصرعی آتش به عالم دل می زند.

موضوع امروزم سوپر استور بود.یه مغازه مثل فروشگاههای زنجیره ای. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا می شه تو این مغازه. البته یه جورایی هم دولتیه و جنساش ارزونتره. واسه همین اکثر دانشجوها و مردم عادی از اینجا جنس می خرن.

یه خوبی داره اگر 250 دلار خرید کنی 30 دلار تخفیف می ده. البته برا ما که خوب نیست ما در ماه کلا کمتر از250 دلار خرجمونه و برا بچه هایی خوبه که گروهی زندگی می کننم.

حالا هم که دارم می نویسم شامم را خوردم با نان سفید برشته و البته دوباره مثل دیشب حس و حالی برا شستن ظرفها ندارم. ایشالا فردا صبح...

قورمه سبزی

 

امروز رفتم خونه دوستم محمد.

شب قبلی آبگوشت درست کردم، اونم ساعت ۱۲ شب تازه بار گذاشتم،حداقل دوساعت طول می کشید تا درست بشه.گفتم برم یه چرتی بزنم تو این مدت.

به فکرم رسید یه امتحان خفن از خودم بگیرم.گفتم ببینم میتونم ۱۸ ساعت تحمل گشنگی بنمایم.تصمیم گرفتم روز بعد را روزه بگیرم.به حسن و آدام که تازه پخت غذاشون را می خواستن شروع کنن گفتم، من را نیم ساعت مانده به ۳ شب بیدار کنن.(این آدام خیلی دوست داره آشپزی کنه، مخصوصا وقتی آب شنگولی قبلش زده باشه. به هر حال تا ساعت ۴ آشپزی می کنه).

اومدم رو تخت دراز کشیدم و هنوز تو کف خواب بودم که آدام در اتاق را زد و بیدار شدم. با همون حالت خواب رفتم سر آبگوشت و جای شما خالی، حسابی جا افتاده بود.

کاسه به عمق چاه را برداشته ، آبگوشت در آن ریخته و تعدادی نان اضافه کرده و به مرکز شست و شعاع چهار انگشت لقمه ها را از پس هم زده و تا نوک دماغ خوردیم.

بعد از سحری ، نماز را خوندیم و جای شما خالی به خوابی بس گوارا فرو رفتیم. بیدار که شدیم ظهر بود.

نشستم میلها را چک کردم و دیدم خبری نیست. یه فیلم کارتونی آدام بهم داده بود به نام ده فرمان.فیلم را دیدم.

فیلم که تمام شد ، دوستم محمد زنگ زد و گفت بیا اینجا. شام پختم اساس.هاشم هم اینجاست.

نگفتم محمد کیه.اون دانشجوی دکتراست و داره رو تزش کار می کنه.هاشم هم تازه اومده کانادا برا دکترا .

قبل از رفتن یه خورده خودم را مرتب کردم.آخه این هفته، هفته استراحت بعد از امتحانا بود و ما هم حسابی خوش گذروندیم.به هرحال رفتیم خانه محمد و جای شما افطار کردیم با قورمه سبزی (با خدا باشی می رسونه).

دمش گرم خیلی خوشمزه شده بود.یادم باشه این دفعه رفتم ایران به ننه بگم سبزی قورمه را هم برام ردیف کنه.

وسظ شام هم بحث داغ سیاسی شد و کلی از مشکلات مملکتمون را حل کردیم.اونایی هم که حل نشد از عهده ما خارج بود.

تازه رسیدم خونه و شدیدا گشنه ام.آخه قورمه سبزی زود در بدن اینجانب هضم می شه.بنابراین باید یه دست دیگه شام بزنم(دارندگی و برازندگی).

راستی اصلا تو این ۱۸ ساعت احساس گشنگی ننمودم(البته تابلو بود، چون تا دماغ خورده بودم).

خوب تا غذا ته نگرفته بریم...