سواد و معرفت




مَنْ لَمْ یَشْکُرِ الْمُنْعِمَ مِنَ الْمَخْلُوقِینَ لَمْ یَشْکُرِ اللَّهَ عَزَّ وَ جَل

کسی که نعمت دهنده از مخلوقات را شکرگزار نباشد، شکرگزار خداوند نیز نخواهد بود (امام رضا ع)

چند روز پیش یکی از رفقا ایمیل فرستاد که یکی از دوستانِ او قرار است از ایران بیاید و از من خواست اگر امکان دارد برای آوردن او به فرودگاه بروم. استقبال رفتن را کلا دوست دارم و می دانم که رفتن برای اولین به یک کشور غریب، چقدر سخت است. شب قیلش زنگ زدم و گفتم اطلاعات پرواز را داری؟ گفت: فقط می دانم که ساعت یازده شب روز شنبه می رسد. گفتم شماره پرواز؟ گفت نمی دانم. بعد زنگ زد و گفت که پرواز از ترکیه تاخیر داشته و ساعت یک شب می رسد. به هر حال ساعت یک شب قرار شد که فرودگاه برویم.

راه که افتادیم، گفت از بچه های شریف است و قبلا همکلاسی بوده اند با دوست ما. ساعت یک و پانزده دقیقه شب به همراه رفیق، راه افتادیم فرودگاه. از دست رفیقم هم به خاطر مساله ای دلگیر بودم. با این حال گفتم به خاطر خدا، دلخوری ام را کنار می گذارم و به خاطر این غریب، باز با او راه می افتم. ساعت یک و چهل دقیقه رسیدیم فرودگاه و تا آمدیم آقای تازه وارد را برسانیم خانه اش، ساعت دو نیم شد.

وقتی هم که رسیدیم خوابگاهش، تازه باید زنگ می زدیم مسوول خوابگاه شب بیاید. دنبالش کردیم تا پیدایش شد و بعد از شناسایی، کلید را دادیم به آقای تازه رسیده. نکته جالب اینجا بود که از فرودگاه که وسایل این بنده خدا را برداشتیم، یک نکته جالب متوجه شدم. رفتار این آقا جوری بود که احساس می کرد مثلا در ایران خودمان است و حکما وظیفه من و ان یکی رفیقم بوده که برویم بیاوریمش. حالا اینکه این احساس به او دست داده که در بدو ورودش به یک شهر، هنوز احساس ایرانی بودن دارد، احساس خوبی است. منتها اینکه فکر کند، عالم و ادم وظیفه خدمت برای او دارد، کمی عجیب بود.

این احساس موقعی آمد که وسایلش را برای گذاشتن داخل ماشین برداشتیم. من همه پارکینگ را خودم رفتم تا ماشین را بیاورم جلوی وسایلش. خودش مشغول حرف زدن با رفیق ایستاده بود و من پیاده شدم و گفتم وسایل را بیاورید. انگار مثل تاکسی فرودگاهم که طرف هر وقت حالش را برد بیاید سوار شد. ساعت دو نیم شب هم هست. گفتم شاید حالش خوب نیست. به روی خودم نیاوردم. سوار هم که شدیم با رفیقش شروع کرد صحبت کردن و در خلال صحبت هایش غیبت پشت سر غیبت پشت کسانی از دوستانم که می شناختم. دوستانی در ایران که حالا استاد دانشگاه بودند. بروی خودم باز نیاوردم.

خوابگاه هم که رسیدیم خیلی شیک ایستاده بود و اصلا رفتارهایی که حوصله ام نیست بنویسم شان. ساعت سه شب برگشتم خانه. بدون اینکه تشکری انجام داده باشد. خوب است که عزیزمان، فارغ التحصیل یکی از بهترین دانشگاه ها بود. البته دوستم در ماشین گفت که تشکر کرده. اما شاید از خودش می گفت. سواد لزوما برای آدم معرفت نمی آورد. چه بسیار آدم های دیگری دیده ام که سوادشان نصف این آقا هم نمی شد ولی یک کار کوچک را تخفیف نمی کردند.

دوم از  این، فهمیدم کارم برای خودم بود و یک ذره اش هم برای خدا نبود. دلیلش این بود که به خاطر تشکر نکردن به خودم گرفتم. آدم اگر برای خدا کار کند که ناراحت این نمی شود که کسی تشکر کند یا نکند. کارکُنِ برای خدا، منتظر تشکر نمی ماند. برای همین است که عمل خالص ارزش دارد و البته کمیاب است. فک کنم همه شب بیداریم، دود شد رفت هوا.

امام عزیزمان در کتاب چهل حدیث اینگونه روایت می کند:

طریق خالص کردن اعمال از جمیع مراتب شرک وریا و غیر آن ، منحصر به اصلاح نفس و ملکات آن است ، که آن سرچشمه تمام اصلاحات و منشا جمیع مدارج وکمالات است . چنانچه اگر انسان ، حب دنیا را به ریاضات علمی و عملی از قلب خارج کند ، غایت مقصد او دنیا نخواهد بود و اعمال او از شرک اعظم که جلب انظار اهل دنیا و حصول موقعیت در نظر آن هاست خالص شود وجلوت و خلوت و سر و علن او مساوی شود .

و اگر با ریاضات نفسانیه بتواند حب نفس را از دل بیرون کند ، به هر مقداری که دل از خود خواهی خارج شد ، خدا خواه شود و اعمال او از شرک خفی نیز خالص شود و مادامی که حب نفس در دل انسان است و انسان در بیت مظلم نفس است ، مسافر الی الله نیست ، بلکه از مخلدین الی الارض است و اول قدم سفر الی الله  ترک حب نفس است و میزان در سفر همین است .

تصویر بزرگ، تصویر کوچک



امروز از طرف شرکت ما را بردند باغ وحش شلمرود. صبح یک سیمنار آموزشی بود که در عین سرگرمی نکات کاری مهمی را هم آموزش می داد. برای مقدمه یک از هنرهای نقاشی را برامون توضیح دادن به نام mosaic mural art که در اون یک تصویر نقاشی شده متشکل از چندین تا تصویر کامل شده کوچک تر هست. 

نقاشی های کشیده شده از بهترین نقاشان این سبک را به صورت پازل در آورده بودند و ده تا تیم تشکیل شده بود که باید در کمترین زمان نقاشی ها را کامل می کردند. کار خیلی سختی هست، اگر یک تکنیک در اون رعایت نشه و اون این هست که یکی باید خیلی عقب تر از صفحه پازل بایسته و تصویر را ببینه. با این وجود هم نقاشی هایی هستند که تکمیل پازل شون کار راحتی نیست. به عنوان مثال این تصویر و این یکی، تعدادی از این نقاشی های سبک موزائیک هستند.

خارج از بحث سرگرمی، نکته ای که خیلی به درد بخور بود این بود که شما با داشتن قطعات کوچک، اگر تصویری از نقاشی بزرگ نداشته باشید، تکمیل پازل خیلی سخت خواهد بود. در هر پروژه ای، در ذهن مسوول پروژه باید تصویر بزرگ وجود داشته باشه و در عین حال توانایی تقسیم اون به بخش های کوچکتر. بیشتر کسانی که در حلقه های پایین تر کار می کنند، تصوری از تصویر بزرگ ندارند و نقش مدیران و رهبران، چک کردن تصویر بزرگ است. مدیری که خودش تصوری از اصل ماجرا نداشته باشد، با سرگردانی وقت و هزینه را تلف می کند و در عین حال پایان کارش، یه تصویر درهم ریخته خواهد بود.

در نهایت اول شدیم، اینقدر هم به ما خندیدند که حد نداشت. یکی دو تا سوتی سرحال دادم و البته کُری خوندن گروه ما که توفان نام گرفته بود، باعث خنده ملت شده بود. تو گروه ما رئیس کل رئیسای شرکت هم بود و چقدر هم خوش گذشت. یه ذره نمی گرفت خودش را و پشت سر هم هم شوخی می کرد. یه چیزی که امروز یاد گرفتم این بود که در هر موقعیتی از نظر شغلی می شه با پایین تر فرد سازمان رفیق بود و بسیاری از نظرات اون شخص را مورد استفاده قرار داد. هرچی دلمون خواست به این رئیس کل گفتیم و هر سوالی پرسیدیم با حوصله جواب داد.

 عصر هم یک سری سرگرمی طراحی کرده بودند که هدف اون همکاری تیمی و پیدا کردن جواب سوال به صورت گروهی بود. تقریبا باید همه باغ وحش را می گشتی تا جواب سوال ها را پیدا کنی. تعدادی هم بازی بود که باید انجام می دادی. از جمله بازی ها، نقاشی مثل فیل نقاش (فرچه با دهان و دست ها بسته)، پنگوئن (پاها از زانو بسته و جابجا کردن سنگریزه ها) و ادا در آوردن به صورت تیمی که گروه مقابل حدس بزنند چه جانوری است. داغون شدیم از بس پیاده رفتیم و بعد هم خسته رسیدیم خانه.

کلی هم عکس و فیلم گرفتم و گذاشتم تو صفحه خودم. ناهار هم طبق معمول نخوردم، چون باز غذا گوشتی بود. یه ذره سالاد برداشتم و وقت دسرها (که انواع میوه ها بود) جبران ناهار را کردم. رسیدم خونه، کوه خستگی بودم و روی مبل خوابم برد. شب پنجشنبه بود و از اونجا که باید دعا می رفتم، بیدار شدم. جلسه دعا را رفتم و بعد از همراهی با بچه ها ساعت نه رسیدم خونه. یخچال هم خالی بود و باید  ناهار فردا را می ذاشتم. در عرض نیم ساعت بساط آش مخصوص! خودم را با پیاز سرخ کرده فراوان عَلم کردم و البته فردا هم که یه جلسه خیلی مهم دارم، امید که به خیر بگذره. برم یه کاسه آش بخورم و بخوابم.