سواد و معرفت

مَنْ لَمْ یَشْکُرِ الْمُنْعِمَ مِنَ الْمَخْلُوقِینَ لَمْ یَشْکُرِ اللَّهَ عَزَّ وَ جَل
کسی که نعمت دهنده از مخلوقات را شکرگزار نباشد، شکرگزار خداوند نیز نخواهد بود (امام رضا ع)
راه که افتادیم، گفت از بچه های شریف است و قبلا همکلاسی بوده اند با دوست ما. ساعت یک و پانزده دقیقه شب به همراه رفیق، راه افتادیم فرودگاه. از دست رفیقم هم به خاطر مساله ای دلگیر بودم. با این حال گفتم به خاطر خدا، دلخوری ام را کنار می گذارم و به خاطر این غریب، باز با او راه می افتم. ساعت یک و چهل دقیقه رسیدیم فرودگاه و تا آمدیم آقای تازه وارد را برسانیم خانه اش، ساعت دو نیم شد.
وقتی هم که رسیدیم خوابگاهش، تازه باید زنگ می زدیم مسوول خوابگاه شب بیاید. دنبالش کردیم تا پیدایش شد و بعد از شناسایی، کلید را دادیم به آقای تازه رسیده. نکته جالب اینجا بود که از فرودگاه که وسایل این بنده خدا را برداشتیم، یک نکته جالب متوجه شدم. رفتار این آقا جوری بود که احساس می کرد مثلا در ایران خودمان است و حکما وظیفه من و ان یکی رفیقم بوده که برویم بیاوریمش. حالا اینکه این احساس به او دست داده که در بدو ورودش به یک شهر، هنوز احساس ایرانی بودن دارد، احساس خوبی است. منتها اینکه فکر کند، عالم و ادم وظیفه خدمت برای او دارد، کمی عجیب بود.
این احساس موقعی آمد که وسایلش را برای گذاشتن داخل ماشین برداشتیم. من همه پارکینگ را خودم رفتم تا ماشین را بیاورم جلوی وسایلش. خودش مشغول حرف زدن با رفیق ایستاده بود و من پیاده شدم و گفتم وسایل را بیاورید. انگار مثل تاکسی فرودگاهم که طرف هر وقت حالش را برد بیاید سوار شد. ساعت دو نیم شب هم هست. گفتم شاید حالش خوب نیست. به روی خودم نیاوردم. سوار هم که شدیم با رفیقش شروع کرد صحبت کردن و در خلال صحبت هایش غیبت پشت سر غیبت پشت کسانی از دوستانم که می شناختم. دوستانی در ایران که حالا استاد دانشگاه بودند. بروی خودم باز نیاوردم.
خوابگاه هم که رسیدیم خیلی شیک ایستاده بود و اصلا رفتارهایی که حوصله ام نیست بنویسم شان. ساعت سه شب برگشتم خانه. بدون اینکه تشکری انجام داده باشد. خوب است که عزیزمان، فارغ التحصیل یکی از بهترین دانشگاه ها بود. البته دوستم در ماشین گفت که تشکر کرده. اما شاید از خودش می گفت. سواد لزوما برای آدم معرفت نمی آورد. چه بسیار آدم های دیگری دیده ام که سوادشان نصف این آقا هم نمی شد ولی یک کار کوچک را تخفیف نمی کردند.
دوم از این، فهمیدم کارم برای خودم بود و یک ذره اش هم برای خدا نبود. دلیلش این بود که به خاطر تشکر نکردن به خودم گرفتم. آدم اگر برای خدا کار کند که ناراحت این نمی شود که کسی تشکر کند یا نکند. کارکُنِ برای خدا، منتظر تشکر نمی ماند. برای همین است که عمل خالص ارزش دارد و البته کمیاب است. فک کنم همه شب بیداریم، دود شد رفت هوا.
امام عزیزمان در کتاب چهل حدیث اینگونه روایت می کند:
طریق خالص کردن اعمال از جمیع مراتب شرک وریا و غیر آن ، منحصر به اصلاح نفس و ملکات آن است ، که آن سرچشمه تمام اصلاحات و منشا جمیع مدارج وکمالات است . چنانچه اگر انسان ، حب دنیا را به ریاضات علمی و عملی از قلب خارج کند ، غایت مقصد او دنیا نخواهد بود و اعمال او از شرک اعظم که جلب انظار اهل دنیا و حصول موقعیت در نظر آن هاست خالص شود وجلوت و خلوت و سر و علن او مساوی شود .
و اگر با ریاضات نفسانیه بتواند حب نفس را از دل بیرون کند ، به هر مقداری که دل از خود خواهی خارج شد ، خدا خواه شود و اعمال او از شرک خفی نیز خالص شود و مادامی که حب نفس در دل انسان است و انسان در بیت مظلم نفس است ، مسافر الی الله نیست ، بلکه از مخلدین الی الارض است و اول قدم سفر الی الله ترک حب نفس است و میزان در سفر همین است .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۳ ساعت توسط سیمرغ
|
