
تقديم به سيد حسن نصرالله ...
مادرم مي گويد:
سالها بود كه در خاك وطن ، چشمها در پي عزت مي گشت
از غم و شرم قراري ننگين كه در آن،
غيرت مردان مبارز،گوشۀ تاقچه اي جاي گرفت، سالها مي گذرد.
شب و تاريكي و مرگ ، روزگاريست كه همسايۀ ماست.
مادرم مي گويد:
ساليان است كه در قصۀ هر شب ما ، قهرمان گم شده است.
قصه اي را كه در آن ، ديو زشت بد رو ، نقش اول دارد.
سالها بود كه در بين كلامم كودك ، داد مي زد مادر
قصه ات را حفظم ، قصه ات تكراريست ، قهرمان كم دارد.
كودكم مي فهميد ، چهره ام غمگين است
منتظر مي ماندم ، كودكم خواب رود
تا مبادا كه بپرسد از من ، آخر قصۀ ناكامي را.
تا مبادا كه بفهمد پسرم ، ساليان است كه در خاطره ها، قهرمان گم شده است.
.
.
كودكم ، امشب اما ، لحظه اي چشم مبند.
منتظر باش كه در قصه ما
قهرمان آمده است.
مردي از خطه مردان خدا
از تبار باران
به شجاعت چون شير
و مصمم چون كوه
تندر از برق نگاهش پيداست
خشم يك صاعقه دارد اين مرد
و خدا ميداند كه چه خواهد كرد ، قهرمان قصه.
كودكم مي دانم ، در هياهوي دروغ اين ديو
ساليان است كه خواب
در پناه خانه ، رفته از عادت ما
امشب اما ديگر ، قصه پايان دارد
قهرمان قصه ، نقش اول دارد
ديو بد سيرت قصه ديگر ، قصد رفتن دارد.
.
.
قهرمان
نور اميد تويي
زنده بمان
و بجنگ
پرچمت را به بلندي بسپار
پرچمي را كه تو افراشته اي،عاقبت پيروز است...
يا زهرا(س)
|
+| نوشته شده توسط
روح الله در شنبه چهاردهم مرداد 1385
|