تبليغاتX
سیمرغ - کوچک بزرگ!
چون نگه کردند اين سی مرغ زود *-----*بيشک اين سی مرغ آن سيمرغ بود
  کوچک بزرگ!

پدر، چرا غمگینی ؟من هنوز هستم،هنوز یک فدایی داری.

تو هنوز تنها نشده ای.

میدانم، چون عباس نمی شوم که علمدارت باشم و عمود امیدت و هنوز قامت کوچکم برای سقایت بزرگ نشده است. دستانم هم آنقدر کوچک است که قابل تو را ندارد.

میدانم! مثل برادرم،علی اکبر قامت رعنا ندارم  و توانی چون او در برم نیست که شمشیر به دست گیرم و بر قلب سپاه دشمن بزنم.

رکاب اسب برایم بزرگ است و پاهایم نمیرسد از دو طرف.شرمنده ام که در زمانه یاری تو کوچکم.

اما یک کار می توانم بکنم. من می توانم سند تو باشم برای مظلومیتت. مرا بلند کن و بگو:

"یا قوم ان لم ترحمونی،فارحموا هذا الطفل. اما ترونه کیف یتلظی عطشا"

"ای قوم اگر به من رحم نمی‏کنید به این کودک رحم کنید، آیا او را نمی‏بینید که چگونه از شدت و حرارت تشنگی،(مانند ماهی) دهان را باز و بسته می‏ کند؟"

بگو بر حسین منت بگذارید و این کودک را سیراب کنید.

پدر من آماده ام. بفرست مرا، مرا را نیز بپذیر.

کودک را بلند کرد.

اما،امان از تیر حرمله. آتش زد آسمان و زمین را.

"فذبح الطفل من الورید الی الورید ، او من الاذن الی الاذن".

و سرباز کوچک پدر نیز به آسمان پر کشید.

سلام بر علی اصغر(ع)، که مصیبتش برای حسین سخت بود.

|+| نوشته شده توسط روح الله در شنبه چهاردهم دی 1387  |
 
 
بالا