
معلم كه سر كلاس اومد با همه روزا فرق مي كرد.انگار يه جورايي عزادار بود.روي تخته برداشت و نوشت:
موضوع انشاء : احساس خود را راجع به امام بنويسيد.
موضوع گذشت و زنگ انشاء بعدي رسيد.هر كس با تب و تاب از انشائ خودش تعريف مي كرد.معلم دفتر را برداشت و اسم اول را خواند. رضا احمدي....بله آقا....بيا انشات را بخون.....چشم آقا....
ما امام را خيلي دوست داشتيم.....پدر من هميشه از او تعريف ميكرد....چند روز است كه پدرم لباس سياه مي پوشد.........
كاظم شهيدي.....بله آقا....بيا انشات را بخون.....چشم آقا....امام رهبر ما فقط نبود.........
سيد علي ....بله آقا....بيا انشات را بخون.....چشم آقا....شلوار گشادش را كه به زور كمربند آنرا نگه داشته بود بالا كشيد.....با لبه آستينش بينيش را گرفت.....دستي به لباسش كشيد و آرام به سمت تخته رفت.....نگاهي به چشمهاي منتظر بچه ها كرد و....
بنام خدا.....وقت امام رفت ما خيلي خوشحال شديم......چند روز بود غذا نخورده بوديم......اما اين چند روز همسايه ها همش براي ما غذا مي آورند....مي گفتند نذر امام است......من و دو تا خواهرم وقت زنگ مي خورد با عجله در را باز مي كنيم.....زنهاي همسايه هي برايمان آش و شله زرد مي آورند......
معلم سرش را گرفته بود و شانه هايش تكان مي خورد. انگار دوباره ياد امام افتاده بود.
يا زهرا(س)
|
+| نوشته شده توسط
روح الله در شنبه سیزدهم خرداد 1385
|