
دلم را از پرچین غربت و تنهایی رد می کنم و آرام پا در حصار ملکوت می گذارم.
ای ملایکه مقرب و ای نگهبانان حریم غربت !
آیا اجازه می دهید که کبوتر دلم، بال و پرش را به این خاک متبرک کند ؟
آیا مأذونم به نظر بر این آستان ؟
پاکترین سلام به آستانت ای امام مجتبی (ع)
غریبتر و مظلوم تر از تو مگر می شود؟
حتی در کنج خانه برای محبتت خریدار نیست.
چشمانم را اینبار به مهمانی التماس می فرستم،
که گوهر اشک روانه کند برای آن روز که،
همه چشمها گریانند مگر چشمی که برای تو بگرید .
و چه زیبا سرود غم مظلومی تو را!
تا این جگر پاره در بر دیدم هر روز شهادت مکرر دیدم
سوز جگرم ز پشت در شد آغاز روزی که کتک خوردن مادر دیدم
یا زهرا(س)
|
+| نوشته شده توسط
روح الله در جمعه هفدهم اسفند 1386