تبليغاتX
سیمرغ - دوباره ببخش...
چون نگه کردند اين سی مرغ زود *-----*بيشک اين سی مرغ آن سيمرغ بود
 دوباره ببخش...

بارها آمدم...دست خودم که نبود...همان که قسم خورده بود...

همان دیگر...باز گولم زد...

می گویی بزرگ شده ام...شاید...اما او هم قوی تر شده...این را در نظر بگیر...

امروز دوباره آمده ام...یادم هست...آری ، دیروز هم آمدم و پریروز...

اصلا چند وقت است که همیشه می آیم...

راستش را بگویم...امروز بد جوری حالم گرفته است...

این بار آخر است...قول می دهم...امروز هم مرا بساز...

خسته ام و درمانده...همه جوابم کرده اند...

رفته ام همه جا...اینجا آخرین جاست که آمده ام...

آنها را می گویی...حتی در را هم باز نکردند...

.

باز هم خودت...

می دانم...

حتی مال این حرفها هم نیستم که نگاهم کنی...

اما تو را به آنها که ارزش نگاه تو را دارند...

مرا امروز هم بخر...

می دانم...

فردا باز هم قصه امروز را به زبانی دیگر خواهم گفت...

و تو دوباره با حوصله خواهی شنید...

به قول دوستم...

تو خدایی.

 

یا زهرا(س) 

|+| نوشته شده توسط روح الله در چهارشنبه سوم بهمن 1386  |
 
 
بالا