
1- عمامه مبارک را بر سر بسته بود و بر کمان تکیه کرده ، به سوی مسجد روانه شد.
-بلال ، همه را به مسجد بخوان.
صحیفه رحمت بالای منبر رفت و با حمد و ثنای خداوند ، سخن خود را آغاز کرد:
ای گروه اصحاب ! چگونه پـيـغـمـبرى بودم براى شما ؟ آيا خود به نفس خود جهاد نكردم در ميان شما؟ آيا دندان پيش مرا نشكستيد؟ آيا
جبين مرا خاك آلود نكرديد؟ آياخون بر روى من جارى نكرديد تا آنكه ريش مـن
رنـگـين شد؟ آيا متحمل رنجهاو شدتها نشدم از نادانان قوم خود؟ آيا سنگ
از گرسنگى نـبـسـتـم بـراى ايـثـار امـت بـر خـود؟
سرها همه پایین و چشمها پر از اشک. آری ای رسول خدا، برای هدایت ما شکیبایی عادت هر لحظه ات بود.
ای امت من، بدانید که خداوند سوگند یاد کرده است که گذشت روا ندارد بر ظلم ستمکاران، شما را به خدا سوگند اگر حقی بر من دارید بلند شوید و مرا قصاص کنید.
-پدر و مـاردم فـداى تـو يـا رسـول
الله ! هـنـگـامـى كـه از طـايـف مـى آمـدى مـن بـه استقبال تو آمدم تو
بر ناقه غضباى خود سوار بودى و عصاى ممشوق در دست داشتى چون بـلنـد كـردى
او را كـه بر راحله خود بزنى بر شكم من آمد ندانستم كه به عمد كردى يا بـه
خـطـا؟
معاذلله که به عمد باشد، بلال به خانم دخترم فاطمه(س) برو و عصا را بیاور.
ای پیرمرد عصا را بگیر و قصاص کن تا از من راضی شوی!
ردای خود را رسول رحمت بالا زد ، پیرمرد در برابر رسول خدا زانو زد و بطن مبارک را بوسید و فرمود خدایا من از قصاص رسولت گذشتم تو نیز مرا ایمن دار از آتش روز جزا.
2-جعده برایم آب بیاور.
کوزه در دستان یار بی وفا چرخید و در دستان امام مجتبی(ع) قرار گرفت، هنوز از عطش جگر باقی بود که ندای امام صبر به آسمان رفت:
انا لله و انا الیه راجعون
آب نوشیدم و از آتش آن سوخت جگر.
بگویید زینب و حسین بیایند.
.چشمان دو برادر که به هم گره خورد ازدیده گان شاه تشنه لب باران اشک باریدن گرفت.
: برادرم گریه نکن! دیگر روزی از روز تو سخت تر نیست.
3- و روضه سوم حکایت انگور زهر آلوده است و شهادت امام غریب.
|
+| نوشته شده توسط
روح الله در پنجشنبه هشتم اسفند 1387
|