تبليغاتX
سیمرغ
چون نگه کردند اين سی مرغ زود *-----*بيشک اين سی مرغ آن سيمرغ بود
 دعای توسل

بعضی وقتها دلت خیلی تنگ می شود. آنقدر که دنبال بهانه می گردی برای جاری شدن اشک. خالی شدن همه غصه ها و رفتن تا آسمان.

گاهی تو را روز مرگی می گیرد. آنگاه احساس می کنی که زمین و زمان تو را نمی فهمد. همه از یک جنس دیگرند و تو فاصله داری از آنها، خیلی زیاد...

حرفهایی داری از جنس تنهایی، شکننده تر از بلور و آبی تر از دل پهن دریا. می دانی که اگر هم بگویی کسی نیست پا به پای دل نازت راه برود.

خسته ، با بغضی به طلب تمامی گریه های عالم و سبزیی به غایت احساس.

باید زیر یک سایه بروی و چه سایه ای بهتر از سایه محبت.

گوشی باید باشد برای شنیدن همه دلتنگیت و خاطری که دلگیر نشود از شکوه ناز گونه ات.

در را بزن و برای مهمانی آماده شو. سفره را گسترده اند و اگر تو کاهلی تقصیر صاحب خانه چیست؟

حال که راهی شده ای وسیله یادت نرود و چه همراهی بهتر از محبت اهل بیت و چه کشتی بهتر از کشتی نجات حسین (ع) که می رساند سریعتر... 

زمزمه کن نوای توسل را ، تو را نیز خوانده اند ... کوله بارت را بردار و با همه خستگیت راهی کن دل نازت را به همراهی قافله.

بسم الله...

دعا توسل

|+| نوشته شده توسط روح الله در جمعه بیست و هفتم دی 1387  |
  کوچک بزرگ!

پدر، چرا غمگینی ؟من هنوز هستم،هنوز یک فدایی داری.

تو هنوز تنها نشده ای.

میدانم، چون عباس نمی شوم که علمدارت باشم و عمود امیدت و هنوز قامت کوچکم برای سقایت بزرگ نشده است. دستانم هم آنقدر کوچک است که قابل تو را ندارد.

میدانم! مثل برادرم،علی اکبر قامت رعنا ندارم  و توانی چون او در برم نیست که شمشیر به دست گیرم و بر قلب سپاه دشمن بزنم.

رکاب اسب برایم بزرگ است و پاهایم نمیرسد از دو طرف.شرمنده ام که در زمانه یاری تو کوچکم.

اما یک کار می توانم بکنم. من می توانم سند تو باشم برای مظلومیتت. مرا بلند کن و بگو:

"یا قوم ان لم ترحمونی،فارحموا هذا الطفل. اما ترونه کیف یتلظی عطشا"

"ای قوم اگر به من رحم نمی‏کنید به این کودک رحم کنید، آیا او را نمی‏بینید که چگونه از شدت و حرارت تشنگی،(مانند ماهی) دهان را باز و بسته می‏ کند؟"

بگو بر حسین منت بگذارید و این کودک را سیراب کنید.

پدر من آماده ام. بفرست مرا، مرا را نیز بپذیر.

کودک را بلند کرد.

اما،امان از تیر حرمله. آتش زد آسمان و زمین را.

"فذبح الطفل من الورید الی الورید ، او من الاذن الی الاذن".

و سرباز کوچک پدر نیز به آسمان پر کشید.

سلام بر علی اصغر(ع)، که مصیبتش برای حسین سخت بود.

|+| نوشته شده توسط روح الله در شنبه چهاردهم دی 1387  |
 امروز غزه عاشوراست

شنیده ای که می گویند تمام زمین کربلاست و تمام زمانها عاشورا و باز شنیده ای که تو را هم تا به بلای کربلا نیازمایند از دنیا نخواهند برد.

محرم آمده است و هنوز هم نوای "هل من ناصر ینصرنی " به گوش می رسد. قافله در راه هست، مبادا امروز درنگ کنی تا از توابین باشی. حسین بر فراز زمان تو را به لبیک می خواند و می طلبد یاری کننده را.امروز محرم توست. 

 لشکر حسین میپذیرد همه را، چه حر باشی یا حبیب. در محضر حسین غلام رو سیاه هم عطر آگین می شود به یمن لبیک یا حسین.

درنگ نکن ،امروز تو را هم خوانده اند. امروز هم یزیدیان راه را بسته اند و دارند کودکان را به تیر حرمله ها می کشند و تو هنوز به سر و سینه می زنی. اماده شو ، غزه کربلاست و کودکان تشنه اند. غزه دارد می میرد، ایستاده.

تو را هم دعوت کرده اند، بشنو که لبیک می خواهند، اگر خود نیستی که به یاری بیایی، دلت را، قلمت را و یا...هر امکان که داری روانه کن. مبادا از کسانی باشی که راضی شدند بر احوال کربلا.

باز محرم آمده است و بوی دود می رسد از خیمه های سوخته. امروز عاشورا در غزه است و من با تمام وجود دوباره می گویم:

لبیک یا حسین

|+| نوشته شده توسط روح الله در دوشنبه نهم دی 1387  |
 شب یلدا

دوستی داشتیم که می گفت: هر زمستانی را پایانی است اگر چه همه شب هایش یلدایی باشد.

شب گذشته رفتیم جشن شب یلدا. قبل از رفتنم هم سعی کردم یه جند تا جک بسیار یخ  آماده کنم که اگر اجازه دادن و وقت شد ما هم یه ذره مزه بریزیم که الحمدلله نشد. دوستان خودشون در جریان بودن که برودت هوا به اندازه کافی هست و نیاز به تولید سرمای بیشتری نبود.

اما برنامه هاش که با حافظ خوانی شروع شد و بعد از اون گفتن مسابقه مشاعره بین خانمها و آقایان. طبق معمول همه جا خانم ها شروع کردن و آقایون هم ادامه دادن. اما یواش یواش که مسابقه جلو رفت نقش اینجانب پر رنگ تر شد. چون هرچی شعر خانمها می خوندن سیم ثانیه بعد اینجانب جواب میدادم که در این لحطه صدای خانمها بلند شد که چه وضعیه همش یه نفر جواب میده. یک غزل حافظ هم حفظ کرده بودم همون روز که حروف آخرش ث بود. تا یه بیت شعر می گفتن،یه بیت از همون غزل را براشون می خوندم که آخرش ث بود:

درد ما را نیست درمان الغیاث                           هجر ما را نیست پایان الغیاث

دین و دل بردند و قصد جان کنند                         الغیاث از جور خوبان الغیاث

 تا آقایان هم به صدا دراومدن و گفتن بابا الغیاث . به هر حال اون مسابقه با نتیجه ۲۰ بر صفر به پایان رسید و گفتن یه نفر برنده هست و اون هم اینجانب. اما جایزه اش را که دادن ضد حال بود. گفتن آقای برنده باید همه میزها را بعد از جشن تمیز کنه. دیگه تا ما باشیم برنده نشیم در مبارزه با خانم های محترمه.

بعد از اون هم موزیک زنده گذاشتن که دو تا خواهر برادر (یکی سنتور و دیگری ضرب) برنامه اجرا کردن و برای شروع آهنگ امام علی(ع) را زدن. بعد از مراسم کنسرت هم نوبت به اصل مراسم رسید که خوردن تا حد مرگ بود.

 جای دوستان خالی، هندوانه و هر چی روی میز بود را نوش جان فرمودیم. در حین خوردن هم با بقیه آقایون که تازه اومده بودن آشنا شدیم. به هر حال شب خوبی بود و بعد از اومدن هم رفتیم با دوستان (آقای میری و عسگری) اتاق من و حسابی شب یلدا را خوردیم (آتاق کار اینجانب شبیه بوفه است).از لواشک و انجیر و پر آلو گرفته تا انواع شکلات و بسکویت.

اما خوب در آخر هم یه بیت از شعرهای خودم راتقدیم کنم به همه اونهایی که چشم انتظار رویت آفتاب از پس یلدای سرد هستند:

می شود آن روز که در عین بهت

از پس یلدا برسد آفتاب

تا آن روز...

|+| نوشته شده توسط روح الله در دوشنبه دوم دی 1387  |
 
 
بالا